نویسنده :
سوری - ساعت ۳:۳٤ ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٢٧
تو ژاپن فاجعه شده
تو لیبی جنگ
تو بحرین محتویات مغز یک جوون ریخته رو اسفالت
تو ایران روی جنایت سفره ی هفت سین پهن کردن دارن تعداد سیناشونو میشمرن
یکی به من بگه کجای زمانیم؟
نویسنده :
سوری - ساعت ۱۱:٢٩ ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۱٥
*فکر خوبی نیست وقتی تمام دیشب نخوابیدی...حتی یک پلک
اره فکر خوبی نیست نوشتن
وقتی توی اتاق نیمه تاریکت روی تخت ولو شدی در فکرها ...وقتی این پیانوی لعنتی توی گوشت تورا یاد جاهای خالی زندگی می اندازد...فکر خوبی نیست نوشتن
**یک دلبستگی مهربون و کوچیک یک دلبستگی عمیق و دیوانه کننده زیر میز کامپیوترم خوابیده...
جسیکا گاهی توی خواب صداهایی از خودش در میاورد و فکر من رواز تمام انچه غیر از اوست خالی میکند
***زندگیم مثل ادامس شانسی شده...رنگارنگ و وسوسه کننده اما پوچ.
****هوس خاطره نوشتن کردم..
وقتی یادم اومد که توی یک بعد از ظهر پر از بوی بارون و بهار یک بعد از ظهری که سلول های تشویش مرده بودند وقتی چهارده سالم بود از تاکسی پیاده شدم و یادم رفت مسیرم چپ نبود ...راست بود.یادم رفت لباس پوشیدم از خواب بعد از ناهار چشم پوشی کردم که سر کلاس زبان حاضر بشم نه توی اون پارک سر سبز و ساکت و خلوت...
باید روی نیمکت کلاس مینشستم نه بیخیال روی نیمکت های خیس ...
نویسنده :
سوری - ساعت ۳:٥٤ ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۱۳
تصور کن حالت گرفتس میای تو اتاق بعد از مدت ها دلت سیگار میخواد
بسته ی سیگارو باز میکنی میبینی خالیه بعد هی این ور اونورو میگردی میبینی نخیر خبری نیست و نا امید میری میشینی پای روزمرگیت
میای کشو رو باز کنی که سی دی تو برداری یهو چشت میخوره به یک بسته ی پر سیگار ...
چقدر شیرینن این سورپرایزای یهو و کوچیک و غالبا بی ارزش
یکم دلم اتفاق و سورپرایز خوشحال کننده ی کوچیک میخواد...به کوچیکیه اتفاق پیدا شدن یک بسته ی سیگار esseنقره ای که از شدت به درد نخور بودن و اشغال بودن تو کشو پرت شده بود!!
← صفحه بعد